😍my treasure😍😍my treasure😍، تا این لحظه: 2 ماه و 26 روز سن داره
🧡this cutie🧡🧡this cutie🧡، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

A Girl with Dimple

دلم واست شده یه نقطه.....✨

🍁روزهایی از جنس پاییز🍁

سلاممم سلامم و بازم سلام به دوستای عزیز نی نی وبلاگی حالتون چطوره امیدوارم که حال دل تک تکتون عالی و توپ توپ باشه و زندگیتون سرشار از عشق و ارامش باشه خوب این هفته ای که گذشت واقعا هفته پرکاری بود از لحاظ امتحانات مدرسه میگم که ما کل هفته رو به جز شنبه امتحان نداشتیم و برای هفته بعد هم معلمان گرام بازم امتحان گذاشتن 😡😪🤔 خوب همون طور که گفتم جمعه هفته پیش یعنی 1 اذر اولین سالگرد ازدواج داداشی و بهاره جون بودش البته در اصل 3 اذر میشد ولی چون وسط هفته بودش تصمیم گرفتن که جمعه این مناسبت رو جشن بگیرن و دست خانواده بهارجون درد نکنه که ما رو به عنوان مهمان پذیرفتن و کلی زحمت کشیدن ایشالله که بتونیم جبران کنیم و اما داداش جون و بهارجون ام...
8 آذر 1398

😋هفته پردردسر🤔

سلامییی خیلی گرم به دوستان عزیز نی نی وبلاگی 😍🤩😍 خوب اول از همه که ایشالله حال همتون عالی عالی باشه این هفته واقعا هفته ی خیلیی توپی بودش از مدرسه و بارون🌨🌨 بگیر تا.... خوب همون طور که تو پست قبل گفته بودم پنج شنبه هفته پیش به همراه مبین دل رو زدیم به دریا و بعد از دو ماه دوتایی روانه بازار شدیم واییی که چقدر کیف دادش واقعا دوست خوب داشتن نعمت خیلی بزرگیه ایاشالله خدا به همه یکی از این دوستا بده 😍🤩🙏🤗 تصمیم داشتیم بریم یکم دور دور کنیم خوب اول یکم تو فرهنگ و قارن چرخیدیم و بعد یه سر رفتیم پاساز الهیه و مبین برای خودش یه پلاک گیتار🎸 و گردنبد که خیلی وقت بود دنبالش بود رو پیدا کرد و خریدش بعد رفتیم طبقه همکف و یکم چرخیدیم که یه مغ...
30 آبان 1398

😋خوشمزه ها😋

خوب سلامیی گرم به همه دوستای نی نی وبلاگی😍❤️😍 ما در جوار عمه گرام و مامان بزرگ که من بهش بی بی میگم هستیم 😍😍همیشه یه با لهجه شیرین مازندرانی بهش میگم ته فدا بوم الهی اونم بهم میگه خدا نکنه این حرفا چیه میزنی تو اخه😂 ایشالله که سایش همیشه بالای سر من و نوه های گلش باشه 🙏😍 خوب تصمیم گرفتم که این پست رو اختصاص بدم به خوشمزه هایی تو این هفته عمه گرامم درست کرد که فک می کنم تا منو چاق و چله نکنه ول کن نیست و این هم بگم که عمه جان من یک عدد اشپز میباشد و من بسی دیووانه دستپختش میباشم😋😋 نهار یکی از روزامون که ما مازندرانی ها بهش بیج بیج و رشتی ها بهش واویشکا میگن در کل یک خورشت شمالی فوق العاده خوش مزس🤩😋 تصمیم گرفتم با کمک عمه یک...
22 آبان 1398

💙فریدون مشیری💙

من کلا از وقتی که یادم میاد احترام خیلی خاصی برای اقای فریدون مشیری قائل بودم و توی دوران راهنمایی همیشه توی کلاس فارسی به ایشون و اقای سهراب سپهری ارادت خاصی داشتم و همیشه اشعارشون رو توی کلاس میخوندم صادقانه حاضرم بگم برای اشعارشون جونم هم میدم از بس که خوبه و همیشه با خوندنشون اروم میشم و لبخند خاصی روی لبم نقش میبنده ولی منتها نمیدونم چرا حالا هر وقت اشعارشون رو میخونم گریه ام میگیره لابد از بس که خوبه🤔😇 یکی از مورد علاقه ترین شعر های من از اقای مشیری شعر کوچه هستش که من واقعا عاشقانه این شعر رو از ته دلم دوست دارم و حتی قشنگتر هم جوابی که خانوم هما میر افشار به این شعر نوشتن هم خیلی زیبا و دل نواز هستش😍😍 بی تو مهتاب شبی باز از ان ...
17 آبان 1398

❤️اتفاقات این چند روز❤️

  سلاممم سلاممم خوبین ? خوشین ? دماغاتون چاقه ? ایشالله که دل تک تکتون عالیی باشه 🙏🤗🙏 خوب اول از همه روز دانش اموز به تک تکتون تبریک میگمم روزتون خیلیی مبارک باشه ایشالله که در اینده خیلی موفق باشیننن🙏😎🙏 خوب روز دوشنبه مجبور بودم ساعت پنج و نیم پاشم برای اینکه امتحان زمین شناسی داشتیم تصمیم داشتم برای بار اخر یه مروری بکنم که تا ساعت شش و ربع در حال مرور بودم و بعدش برناممو جمع کردم و اماده شدم و پیش به سوی مدرسه😍از خونه تا مدرسه فقط یه ربع راهه برای همین سرویس ندارم و پیاده میرم و میام دوشنبه هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و من تا به مدرسه برسم یخ زدم ولی خدایی خیلی کیف دادش اصولا ما همه روز به جز روزهای بارونی صف داری...
15 آبان 1398

❤️سهراب سپهری❤️

زندگی جیره مختصری است... مثل یک فنجان چای... و کنارش عشق است ، مثل یک حبه قند... زندگی را با عشق ، نوش جان باید کرد.... نه تو می مانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این ابادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی ان لحظه که شادی گذشت غصه هم خواهد رفت ان چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز... ❤️🧡💛💚💙💜 ...
10 آبان 1398

تقدیمی به همه خوشگلا😍😍

سلامم سلاممم هی من به شما میگم که این بنده حقیر عجیب شده شما بگین نه اخه مگه میشه دو تا پست اونم تو یه روز ولی خب دیگه غیبت طولانی بدجور منو دلتنگ کرده قول قول میدم که این اخریش باشه دیگه منو به بزرگی خودتون ببخشید🤩😍🤩 یک عدد بیکار و بی حوصله و از اونجایی که فردا مدرسه رو پیچوندیم یه عدد نازی خوش حال هستم در خدمتتون😍😂😊 خوب یک فرقی که این پست من با بقیه پست هام داره اینه که نه خاطراتم رو میخوام بگم نه سریال مورد علاقه ام رو .😊میخوام این پست رو به همه خوشگل خانما و عشق پرنسس ها و دیوونه ی کارتون های این وبلاگ تقدیم کنمم 🤩😍🤩😍🤩😍 باشدد که خوشتان اید 😂😂😂 here we gooooo🤩😇😂 جونم براتون بگه که خوشگلا دو تا عکس بالا مربوط به کا...
5 آبان 1398

🧡💛Happy Vacation

با سلامیی دوباره😍 خوب این بنده حقیر تصمیم گرفته بعد از مدت طولانی فعال باشد و پست دیگری بذارد باشد که کسی چشمش نزند😂😂خوب جونم بگه که ما هنوزم در اختیار سلطان عمه جان هستیم و بسی اوقات خوشی را میگذرانیم 😍😍😂دیروز که علی جون و داداشی از مدرسه اومدم دنبالن علی جون میگی نازی خیلی بیمعرفت شدی دلت تنگ نشده 🤩😂من میگم بابا جون من تازه دیشب رفتم بذار یکم بگذره دلم تنگ میشه الان دلم کم کم داره تنگ میشه 😂😂ایشالله سه شنبه شب علی جون میاد دنبالم ولی با عمه یک حالی میده که نگوو😂😍😊 خب ما خیلی خیلی خوش حال هستیم که امروز تعطیل میباشد😂و اینکه با بچه های مدرسه تصمیم گرفتیم که مدرسه رو برای دوشنبه بپیچونیم و کسی نره و سه روز تطعیلیی و تامامم 😍ولی برای چهارشنبه ...
5 آبان 1398

🎬😍Once Upon a Time

سلامم سلامم خوبین ایشالله که حال دل همتون عالی عالی باشه😍 خوب اقا ما تا اومدیم خاطره ها رو ثبت کنیم هر کاری که میکنم میبینم که عکس هایی که گرفتمو لود نمیکنه 😔و نزدیک یک هفته درگیرشم و خیلی اعصابمو بهم ریخت😡 اگه کسی میدونه که چجوری باید این مشکله حل کنم حتما حتما تو کامنتا بگین و این بنده حقیرو از لطفتون دریغ نکنین😂😊خب جونم براتون بگه الان که دارم مینویسم در حضور عمه جان هستیم که ایشالله تا سه شنبه در اختیار سلطانیم تا تنها نباشه😍 خودمون دوتایی یک حالی میده که نگووو🤩😍😍خوب ماگفتیم چیکار کنیم و چیکار نکنیم تصمیم گرفتم که بیام یه پست اختصاصی درباره سریال محبوبم بنویسم البته من سریال محبوب زیاد دارم ولی جایگاه این یکی تو قلبم خیلییی خاصه و میشه گ...
4 آبان 1398

یک عدد نازی سرماخورده🤒😅

Hello cutiess یک عدد نازنین سرماخورده و بیحال هستم در خدمتتون 😂 جون براتون بگه که یکشنبه صبح تو  ساری بارون خیلیی شدیدی میومد منم خیر سرم حال و هوای عاشقونه به سرم زد پامو کردم تو یه کفش که من میخوام تا مدرسه زیر اون بارون پیاده برم هر چی حنا گفتش که چتر ببر من گفتم نه تو رو خدا بزار از این بارون لذت ببرم دیگه فاصله خونه تا مدرسه یه ربعه برای همین سرویس نگرفتم و من یه ربع تمام زیر اون بارون بودم اینم بگم که لباسام به فنا رفته یه ماشین روم اب پاشید و شلوارم گلی شده بود ولی خاطرش خوب تو دهنم موند دیگه رسیدم مدرسه داشتیم با بچه ها مسئله ریاضی حل میکردیم که یکی زرتت پاشد رفت پنکه رو روشن کرد هیچی دیگه من تا ساعت 2 زیر اون پنکه با اون لبا...
11 مهر 1398
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به A Girl with Dimple می باشد